Array ( [Itemid] => 467 [option] => com_k2 [view] => item [id] => 3232:زندگینامه [lang] => about )
^
سه شنبه, 01 ارديبهشت 1394 ساعت 00:00

زندگینامه

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 

زندگي و روزگار محمدحسين جابرانصاري

ایران، سرزمین ما، مردان بزرگ بسياري را در درون قلب خود جاي داده است. مردانی که آرام و بی ادعا، هر كدام در گوشه اي از اين خاك پهناور، سختي هاي روزگار را به دوش مي كشند و با از خودگذشتگي، به هموطنان خود خدمت مي نمايند. بزرگاني که صبورانه دل در گرو پیشرفت این آب و خاک دارند و برای انجام این مهم از هیچ کوششی فروگذار نیستند. آنها در طول مدت زندگی شان، خوب، روزگار مي گذرانند و در پايان آن نيز، زيبا از آن رخت برمي بندند.

بي شک مرحوم محمدحسين جابرانصاري، یکی از این افراد بزرگ بود که بسیار نیکو و پاک زندگی کرد، خدمت به خدا و عشق به او را درک نمود و کار و تلاش در راه رضاي خالق و مخلوق، از مهمترین ویژگیهای شخصیتی اش بود. اين داستان مردي است كه در راستگفتاري و درست كرداري سرلوحه بسياري از مردمان بود.

نشان سازي عبدالعلي جابر انصاري

محمدحسين جابر انصاري در سال 1303 در خانواده ای مذهبی و نسبتا پرجمعیت با 6 خواهر و برادر در تهران متولد شد. پدرش، عبدالعلي جابر انصاري، مغازه ای کوچک 8 متری در بازار صحافهای تهران داشت که در آن به شغل نشان سازی مشغول بود و برای نیروهای لشکری و کشوری، شهربانی، راه آهن و سایر ادارات دولتی، نشان درست می کرد. نشان ها به مناسبت مراسم مختلف از بُرُنز و برنج و سایر فلزات و به اشكال مختلفي نظير مدال، دکمه، ستاره، تاج و چیزهایی از این قبیل ساخته می شد و به دو صورت تولید می گرديد. تعدادی از آنها فلزی بودند که توسط کوره های دستی، قالب آنها ریخته و سپس تولید می شد و برخي از نشانها که غیرفلزی و عموما پارچه ای بودند کار ملیله دوزی و مینا کاری و دوختهای دستی روی آنها انجام می گرفت.

و اين شغل، تنها كسب و كار خانواده بود كه با درآمد آن، روزگار را به سختي مي گذراندند.

كودكان كار

اكنون، تهران در زمان رضا شاه و گذر از دوره قاجار به پهلوی بود و اکثر مردم با فقر، دست و پنجه نرم می کردند. در آن زمان اين شهر همانند دهکده کوچکی بود که هیچگونه امکانات بهداشتی و رفاهی در آن وجود نداشت و کودکانِ اکثر خانواده ها در كنار ساير بزرگترها کار می کردند تا بتوانند كمك خرج خانواده باشند و يا حداقل بتوانند خرج خود را دربیاورند. محمدحسين كوچك نیز مانند سایر برادرها در کارگاه نشان سازی پدر کار می کرد. با اينكه به سني رسيده بود كه بايد به مدرسه مي رفت و تمام هوش و حواسش را به درس خواندن مي سپرد اما كار شبانگاهي به او اين اجازه را نمي داد كه تكاليفش را انجام دهد و بسیاری مواقع سر كلاس تنبيه مي شد. تابستانها که کار نشان سازی کم رونق می شد محمدحسین با، هنری که از پدرش آموخته بود، النگوهای برنجی می ساخت و در كنار اجناس ديگري مانند لوازم التحرير به همراه دوستانش مي فروخت. با اينكار علاوه بر سرگرمي، لذت كسب درآمد و مولد بودن را در كودكي تجربه مي كرد و بخشي از هزينه تحصيل خود را نيز فراهم مي نمود.

روزي كه اميد خانواده هم رفت

سختي بار زندگي، عبدالعلي را مجبور مي كرد تا دست به كارهاي مختلفي بزند تا بتواند خرج فرزندانش را تامين نمايد و حمل و نقل يكي از اين مشاغل بود. در آن زمان افراد معدودي رانندگی بلد بودند و مي توانستند با اتومبيلهاي آن دوره كه به آنها "ماشين سيمي" مي گفتند رانندگي كنند. خواهرزاده عبدالعلي که رانندگی بلد بود به ایشان پیشنهاد می کند که خانه اش را گرو بگذارد تا به صورت شراکتی ماشیني بخرند و با آن به حمل بار بپردازند و بتوانند از اين كار، درآمد جديد خوبي براي خانواده بدست آورند. عبدالعلي بعد از صلاح و مشورت با چند نفر راضي شد كه در اين كار با خواهرزاده خود سهيم شود. آنها با پولي كه از گرو گذاشتن خانه عبدالعلي بدست آورده بودند ماشين وانتي را كه خريداري كردند و شروع به جابجايي بار با آن نمودند. یک شب که بار گران قیمتی را حمل می کردند، برای اینکه به کالاها صدمه ای وارد نشود عبدالعلي در قسمت عقب ماشین می نشیند. آن شب باران شديدي شروع به باريدن مي كند و در يك سربالايي، عبدالعلي كه با به خطر انداختن جان خود سعي در حفظ اموال مردم داشت ناگهان از پشت ماشین به پایین می افتد و پاهایش زیر چرخ ماشین می ماند. مردماني كه در آن حوالي بودند به كمك آنها مي شتابند و هر كدام سعي مي كنند به نوعي جلوي خونريزي را بگيرند تا ايشان را به بيمارستاني كه كيلومترها از آنجا فاصله داشت برسانند. آهك، تنها ماده اي است كه در آن بيابان مي يابند و آن را بر روي زخم پدر مي ريزند تا جلوي خونريزي را بگيرد. ريختن آهك بر روي زخم باعث مي شود كه عفونت وارد خون شود و با اينكه عبدالعلي را به بيمارستان مي رسانند اما پس از تحمل چند ماه درد طاقت فرسا، جان خود را از دست مي دهد.

و زماني كه پدر رفت، محمدحسين فقط 9 سال، حسن، برادر بزرگتر 18 ساله و متاهل بود، عباس 5 ساله، منصور 3 ساله و ناصر كمتر از یک سال داشت.

بهشت، زير پاي مادران

پس از فوت پدر، خانواده اي كه مشكلات فراواني داشت حالا دردسرهايش چندين برابر شده بود. سير كردن و تربيت و نگهداري از 7 بچه كوچك، كار بسيار دشواري بود اما اينبار اين مادر بود كه كمر همت بست و تصميم گرفت تا جاي شوهرش را براي بچه ها پر كند و نگذارد آنها كمبود پدر را احساس كنند. مادر، روزها و شبها به كارگاه مي آمد و پابپاي بچه ها در نشان سازي كار مي كرد. تمام اوضاع را زير نظر داشت و حتي به درس و مدرسه بچه ها نيز رسيدگي مي كرد. او كه زني مومن و متعهد به خانواده و فرزندانش بود اجازه نمي داد كه بچه ها از مسير درست منحرف شوند و همواره آنها را به درستكاري نصيحت مي كرد.

مادر، مشقتهاي فراواني را تحمل مي كرد و با اصرار و علاقه ای که خود به درس خواندن و ادامه تحصیل فرزندانش داشت، با فراهم آوردن شرايطي هرچند كوچك باعث گرديد تا محمدحسين تا پایان کلاس نهم را در مدرسه صنعتی ایران و آلمان بگذراند. آن مدرسه صنعتي در واقع يك هنرستان بود و بچه هايي كه به فعاليتهاي صنعتي علاقه داشتند در آنجا تحصيل مي كردند.

آن زمان دنیا در میانه جنگ جهانی اول و دوم قرار داشت و ایران به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی و استراتژیک خود در منطقه، وضعیت بسیار دشواری داشت و به تَبَع آن مردم نیز فشارها و سختیهای فراوانی را تحمل می کردند. با اينكه محمدحسين، هوش و استعداد فراواني در فعاليتهاي فني و صنعتي داشت اما به دلیل فشار زندگی و هزينه هاي بالاي تحصيل، بيش از آن نتوانست ادامه تحصیل دهد و تصميم گرفت تا تمام وقت به كار و فعاليت بپردازد. کسب علم، رویایی بود که محمدحسین در تمام عمر پرتلاش خود، همواره از آن بعنوان آرزويي که هیچگاه نتوانست به آن دست یابد با حسرت یاد می کرد.

آرزوهاي بزرگ

محمدحسين از همان دوران كودكي آرزوهاي بزرگي در سر داشت. دلش مي خواست كارهاي بزرگ انجام دهد، توليد كند، چيزهايي را كه به ذهنش مي رسيد بسازد و به همين دليل بود كه رشته صنعتي را براي درس خواندن انتخاب كرده بود. همين روحيه بلند پروازي او باعث گرديد تا اولين شغل مستقل خود را تجربه نمايد و در چهار راه گمرك اميريه داخل يك گاراژ، مغازه اي اجاره كرد و شروع به كار ورشو سازي(ساخت گيره و پايه هاي فلزي استكان و قندان) نمود. مدتي كه در اين كار مشغول فعاليت بود نتوانست درآمد خوبي از آن كسب نمايد و اينبار به سراغ همان شغل سابق خود يعني نشان سازي برگشت و با همراهي برادر کوچکترش عباس، مغازه اي را در كنار بيمارستان نجات خريداري نمودند و نام آن را "نشان سازي فرد" گذاشتند. شروع نشان سازي فرد مصادف شد با ورود محمدحسين به مناقصات دولتي كه در يكي از همين مناقصه ها موفق شد ساخت پلاك ماشينهاي تهران و شهرستان را بدست آورد. براي انجام اين مناقصه، گاراژي را در همان حوالي اجاره نمودند و دستگاه پرس و لوازم مورد نياز را خريداري كردند و به مدت يكسال آن كار را انجام مي دادند. پس از ساخت پلاكها، اينبار محمدحسين توانست قراردادي را براي ساخت نشان سينه راننده ها ببندد كه طبق آن قرارداد، شماره مخصوص هر راننده بايد ساخته مي شد تا بر روي لباس ايشان درج شود. ساخت اين نشانها توانست براي محمدحسين درآمد و سرمايه بسيار خوبي جهت راه اندازي كارهاي جديد به همراه آورد.

ادامه سرگذشت اين مرد بزرگ را مي توانيد در كتاب زندگينامه ايشان مطالعه كنيد و درسهاي فراواني را براي رسيدن به اوج قله هاي موفقيت از اين كارآفرين بزرگ ايراني بياموزيد. براي تهيه اين كتاب مي توانيد با مركز پخش مجموعه كتابهاي كارآفرينان بزرگ ايراني تماس حاصل فرماييد:

سامانه اشتراک محصولات فرهنگی “سام”- ساکنان تهران — بدون پرداخت هزینه ارسال— می توانند کتاب های مورد نظر خود را سفارش دهند و باقی هموطنان با پرداخت هزینه پستی به صورت تلفنی مجموعه کتاب ها را می توانند دریافت نمایند..

شماره تلفن 20-88557016

www.09128989113.com

خواندن 3976 دفعه

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

برای انصراف کلید Esc را فشار دهید

 

 

پایگاه خبری قطره پاک

 

 

تقویم برنامه ها

اوقات شرعی

Instagram logo

Instagram link

logo aparat web